تردید
آاااااه از غربتی دوگانه
در پارگی دوسوی گذشته عزیز و جای امن
آاااااه از غربتی دوگانه
در پارگی دوسوی گذشته عزیز و جای امن
Being lazy the whole day...

هو الطیف
نه که تا حالا ندونسته باشیا!
ولی میدونم که حالا خیلی خوب تر میدونی دووور کجا میتونه باشه، اونور دنیاااا چیه، دلتنگی چجوری مث بختکه ...
خوب تر میدونی آغوش وطنو برا کی گفتن، خونه ینی چی، با اتاقش ... با اتاقت ... با خونوادگی ات، از هر نوعی که باشه...
هیچ انقد خوب حس کرده بودی ربط خوشحالی با مکان چیه؟
به خونه خوش اومدی!
خوب شد که نرفتم
خوب شد که برگشتی
I used to believe in forever, but forever's too good to be true.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: Hope
هو الطیف
من که تا حالا چیزی از تو نخواستم ...
خانه گرم و کوچک من
امن باش!
هو الطیف
رنجت از چیست؟
از ناواقعی دست نخورده در میان واقعی ویران شده.*
*رنه شار
هو الطیف
چند خط آخر این حرفهایم را بارها می خوانم*
آیا لزوما باید این قدر سهمناک اتفاق می افتاد؟ ببینم مگر من را از چه ساخته ای؟
من دوباره خشک شده ام
با این تفاوت که لطفا کسی مرا بغل نکند
من خودم صاحب دارم
*من اگر کلا حرف نزنم کسی براش سوالی پیش میاد؟
هو الطیف
بسکه علی ته و توی همه وسایل الکترونیکی و مکانیکی خونه رو در آورده و از آن جمله هواکش، ساعت، همزن، تلفن، پنکه و...، همه بهش میگن علی می خوای مهندس شی؟ میگه بعله.
تا حالا «مهندسی فنر» و «مهندسی کاغذ» و «مهندسی تلفن» از گرایشهای مورد علاقه شون به ثبت رسیده.
بهش میگم علی! مهندس چیه آخه! یه چیز بهتر بشو!
در مقام مدعی، اخماشو میکنه تو هم و خیلی جدی بهم میگه بذا مهندس شم دیگه!!!
خو باشه! O-o
هو الطیف
سر راهم از آقای دست فروش
یک کاکتوس دردانه ی نیم وجبی خریدم
تمام مسیر مراقب بودم آدم ها تن نازکش را نشکنند
بسکه ترد بود
و هر آن بیم آسیب می رفت
تا اینکه خانمی او را دستم دید
و پرسید کاکتوست واقعی است؟
دادم دستش که خوب نگاه کند
این کاره بود
یکهو دیدم مثل خودم دلش را برده
آنقدر که هیچ کداممان شبیه اش را هیچ کجا ندیده بودیم
گفتم مال شما!
که نازش را بکشید
لطفا!
نخواست
ولی مال او شده بود
کاری نمی شد کرد که!
من تنها یک ساعتی مراقبش بودم
حالا هم جایش امن است
نیم وجبی!
پس از سالهای دراز خشکسالی
یکباره صاعقه ای می زند
و من به جای خیس شدن
خشک می شوم
آتش گرفته ... سوخته
نشانه خوبی نیست که دست آدم بلرزد
دل آدم بلرزد
ولی
دهانش مهر شده باشد
نشانه خوبی نیست که اشک ها ... چک چک
ولی
لب ها قفل
خدایان بنابر ابتدایی ترین افسانه ها که به وسیله ی اجداد وحشی یونانیها ساخته و پرداخته شده بود، فرزندان آسمان و زمین بودند. آنها گیگانتها (ژیانها) و تیتانها، یعنی دیوها و غولهایی بودند که دستهای بی شمار و دمهای افعی وار داشتند و وحشیانه آدم می خوردند. وحشتناک تر از همه کرونوس (زمان)، جد اعلای همه ی خدایان بود که خود از زمین زاده شده بود. زئوس، پوسیدون و هایدس پسران او بودند و هرا و هستیا و دیمیتر دختران او.
لازم نیست برای تجسم کرونوس به خود زحمت دهیم. خود یونانی ها که سازنده افسانه های مربوط به او بودند نمی توانستند این کار را بکنند. اما چون نامش به معنی زمان بود بعدها این مردم رم بودند که وی را «بابا زمان» مهربان خواندند و با داسی و ساعتی شنی مجسمش نمودند.
کرونوس اصلی به طور وحشتناکی متفاوت بود. درست است که او هم داس داشت اما داس او داسی دودم بود که به منظور قطعه قطعه کردن تن پدرش اورانوس (آسمان) به کار می رفت. اورانوس به او گفت: «اکنون این تو و این مسند فرمانروایی؛ اما بدان که فرزندان تو با تو همان کنند که تو با من کردی و حتی بدتر از آن. آنان تو را در زندان مخوفی به زنجیر می کشند و یکی شان به جای تو فرمان همی راند!» و بعد آنچه آسمان گفت زمین هم گفت و کرونوس می دانست که زمین نمی تواند دروغ بگوید.
کرونوس در پاسخ پدر نعره کشید «خواهید دید!» و شروع کرد به خوردن فرزندان خود یکی پس از دیگری، به محض تولد؛ آن سان که زمان، سالها را به کام خویش می کشد.
اول هستیا را خورد، بعد دیمیتر و هرا را؛ سپس نوبت به هایدس و پوسیدون رسید.
گر چه همسر کرونوس (رئا) دست کمی از کرونوس نداشت، ولی این کار بر او گران آمد و آخرین فرزند خود یعنی زئوس را، به محض تولد مخفیانه به جزیره ی کرت برد و در غاری پنهان کرد.
کرونوس خونخوار فریاد کرد: «چه شد این طفل؟» و رئا سنگ بزرگی را در لباس طفل پیچید و به او داد. کرونوس سنگ را به جای طفل به دهان برد و فرو داد.
زئوس در جزیره ی کرت جان به سلامت برد و نومفهای کوهستان، فرزندان زمین مهربان، نگاهداری وی را بر عهده گرفتند.
زئوس پس از رسیدن به رشد کافی، با متیس (تأمل) راجع به کار پدر (کرونوس) مشورت کرد و گیاه سحر آمیزی از او گرفته و در شراب پدر ریخت. کرونوس با خوردن گیاه سحرآمیز بیمار شد و فرزندان خود را قی کرد. آنها هنوز زنده و همگی سخت خشمناک بودند.
سنگی را هم که به جای زئوس بلعیده بود بالا آورد و شما می توانید این سنگ را در محلی که از دهان کرونوس بیرون افتاد بر کوه دلفی ببینید.
زئوس به اتفاق خواهران و برادرانش به مدت ده سال بر ضد کرونوس و تیتانها مبارزه کردند و سرانجام با مساعدت کوگلوپها (سیکلوپها) پیروز شدند.
جنگ بزرگ پایان یافت و کرونوس در پی تیتانها به تارتاروس که در اعماق زمین قرار داشت سرنگون گردید؛ و زئوس چندی بعد ارواح شریر را برای عذاب ایشان به آنجا گسیل داشت.
اساطیر یونان، راجر لنسلین گرین، 32-34
تا دل هرزه گرد من رفت به چیــــــــن* زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطـــــــــــــن نمی کند
مایی که چنین گرفتار کثرتیم، به وطن باز خواهیم گشت؟ اصلاً بازگشتن ممکن است؟
* ایهام واژه چین در این بیت به نظرم بسیار لطیف آمد.
هو الطیف
بالاخره تموم شد... تموووم
فکر کنم این آخرین باری بود که رفتم تو سایت سازمان سنجش... کاش هیچ کسی این فشاری رو که این مدت حس کردم، تجربه نکنه... شاید هر کی فکرشو بکنه به نظرش مسخره بیاد... بهم بخنده... بگه انقدرا هم مهم نیست، ولی این حرفا به این خاطره که نمیتونه وابستگی و علاقه شدید منو به اونجا درک کنه.
اونجا خونه ی دیگه منه. خوب و بدشو نمیدونم، ولی من رنگ اونجا رو به خودم گرفتم و دیگه کاریشم نمیشه کرد... در واقع، دل اونجا خوشه...
یه علف بچه بودم که سر از اونجا در آوردم و الآن در کمال ناباوری 9 ساله که عمده زندگیم همونجا یا به نحوی در حاشیه اونجا می گذره.
پاهام تاول زده بس که برای تسویه حساب بین آموزش، گروه، کتابخونه ها و هزار جای دیگه دوییدم، تموم جونم ام بین اون دیوارها درد می کنه، ولی عوضش بر خلاف همه ی شبای یک سالی که گذشت، امشب قلبم آرومه.
همش دلم میخواد تلفنو بر دارم زنگ بزنم به دکتر.ط، بگم که من دوباره اووووووومــــــــــدم. عجیبه! فقط دکتر.ط است که با تموم بی احساسی عمیقش، عمق احساس منو راجع به اونجا می فهمه، و چشماش یه جور عجیبی برق می زنه.
اونجا ساختمون و گچ و سیمان نیست، برای من اونجا مجموعه ی اجسامیه که تل انباری از آدمها و گفتگوهای شگفت رو تحمل میکنه و اتفاقاً به نظرم خوب هم طاقت آورده. اونجا هم، شبیه موضوعات و مفاهیم و کتابهایی که تو خودش جا داده، سهمگینه، و عملیات های بنایی و نقاشی که در طی همه این سالها بی وقفه ادامه داشته نتونسته چیزی از این سهمگینی کم کنه.
تجربه پیش روی من با همه اون چیزایی که سالهای گذشته اتفاق افتاده متفاوته و من با آگاهی از این مسیر، این انتخابو کردم، مطمئنم که باز هم آدم دیگه ای میشم و این آدم جدیدی شدن در یک مصاف سنگین رقم می خوره... پر آب چشم... واقعاً این اتفاق می افته ... یعنی من از خدا میخوام که این طور بشه...
جا داره اینجا واقعاً از خدا تشکر کنم.
الحمدلله علی کل نعمۃ
هو الطیف
از وقتی علی توی دل مامانش بود، باهم قرار گذاشتیم که گردوهای امسال رو با هم بچینیم. وظیفه گردو چینی از چند سال پیش به من محول شده و من با یه چوب درازِ عجیب غریب که سرش یه قلاب داره و اختراع قدیمی پدربزرگه با یه شوق وصف نشدنی ای گردوها رو میچینم. اما پارسال با اومدن علی قرار شد دیگه از سال بعد این کارو با هم انجام بدیم.
الان گردوها رسیدن و وقت چیدنشونه، علی رو می برم و گردوها رو نشونش میدم و علی کوچکترین اشتیاقی نشون نمیده، فقط خیلی با دقت نگاشون می کنه.
درختمون خیلی بزرگ شده، دیگه حتی با اون چوب اختراعی پدر بزرگ هم نمیشه به سادگی گردوهای سر شاخه های بلندش رو چید. سالهای پیشتر حساب تعداد گردوها رو داشتم، آلان انقد زیادن که نمی تونم بشمرمشون. فقط خیالم راحته که گردو هست.
زمانی که درختو کاشتن یادمه؛ نمیدونم چند سال پیش بود، شاید ما هنوز تو خونه پدربزرگ زندگی می کردیم. چند سال اول که باری نداشت و فقط یه نهال نحیف کوچولو بود. و من تو بچگیم همش به درخت خونه پشتی حسودیم می شد که بی نهایت بزرگ بود و بی نهایت تر هم گردو داشت. ولی حالا درخت ما هم برای خودش کسی شده.
چه خوب شد که پدربزرگ خونه رو نفروخت! چه خوبه که درخت گردو داریم! چه خوب شد خونه رو بنایی کردن و انقد خوشگل و دوست داشتنی شده، ولی بازم همون خونه سرپاس، با همه خاطراتش. این همون خونه ایه که من توش به دنیا اومدم و همه بچگیمو تو حیاتش با درختا و گلاش بازی کردم و با همه سنگ و آجراش دوست بودم. از تمام درختای گیلاس، گوجه سبز، آلبالو، سیب، خرمالو، انار، انگور، انجیر و گردوش تو این سالا فقط درخت گردو و انجیر باقی مونده، و کرمها و آفات زحمت بقیه رو کشیدن، ولی این خونه همون خونه اس با آدمای مهربونش، با شبای آرومش، با خاطره هاش، با امیدهاش ...
هوالطیف
مادام که آنچه پرتاب کرده ای دوباره دریافت بداری سر و کارت هنوز با مهارت تو و حاصل آن، ناچیز و قابل چشم پوشی است. آن هنگام که به ناگاه گیرنده گویی شوی که بازیگری ازلی، به سوی تو پرتاب کرده، در میان تو، با چرخشی بغایت استادانه، با قوسی از قوسهای پل سترگِ بنا شده از جانب خداوند، در این هنگام گیرنده بودن توانمندی گرانقدری است، آن هم نه توانمندی تو، بلکه توانمندی یک عالم.
ر.م.ریلکه
هو الطیف
از بس که تو سایت سنجش شماره پرونده و رمز عبور و شماره داوطلبی وارد کردم خسته شدم دیگه
دلم خواس برم عروسک تازمو که به اسم علی خریدمش ولی به کام خودم تموم شده بغل کنم. نمیدونم این موجودات کوچولو چرا این کارو با من میکنن. از موقعی که باهاشون آشنا شدم یه جور عجیب و غریبی دوسشون دارم. انگار که جون دارن اینا!
یه صحنه ای تو فیلم راتاتوئیل هست که منتقد آشپزی از سر آشپز می خواد که به انتخاب خودش یه غذا براش درست کنه. همین که غذارو می چشه، دوربین از روی صورت منتقد فلاش بک می خوره به بچگیاش که مامانش با مهربونی براش غذا آماده می کرده، معصوم، کوچولو! و دوباره میشه همون بچه ای که عاشق غذاهای مامانش بود.
حالا حکایت منم همینه. همینکه این عروسکارو میبینم یهو فرو میرم تو بچگیم و اونهمه بازی که می کردم، خوشحال، بی خیال! هیچ اسباب بازی ای تا حالا اینکارو باهام نکرده بود.
راسش آدم بزرگ شدن من با فلسفه خوندنم اتفاق افتاد. فلسفه پرتم کرد به دنیای آدم بزرگا، کاش دنیای آدم بزرگا بود، دنیای غولا! و من یهو دیگه بچگیم تموم شد، عروسکام بی معنی شدن. همه چی عوض شد، همه چی.
حالا با اومدن علی بازیای بچه گونه دوباره شرو شده.... شعرای بچه گونه.... ادا اطوارای بچه گونه، عروسک بازی....
آخ که دلم چقـــــــــــــــــــد تنگه!
هو الطیف
گاهی فکر می کنم اگر یک روز قرار شد که نباشی...
دلم میخواهد در ِخانه ام میله ای باشد، که وقتی در را می بندم و برمی گردم که دیگر بروم، هنوز هم فرصتی باشد که صدایت را بشنوم یا از پنجره، پنهانی، صورتت را ببینم.
بهتر از در ِمیله ای حتی، دری با گلهای فرفوژه است.
دوست ندارم برای خودم زندان به پا کنم.
هو الطیف
تمام آلبوم های موسیقی ام را زیرو رو کرده ام ...
هیچ کس انگار تاکنون آهنگ درونم را ننواخته است.
هرچند نشنیده ام،
اما اینگونه که در من غوغا می کند، به گمانم خوش آهنگ است.

هو الطیف
غرفه ما با همه غرفه ها فرق دارد. هر کس می آید اینجا یک تکه از وجودش برایمان فاش می شود.
یکی می آید می گوید می شود با رنگ سبز برایم بنویسید "صلح" تا من ببرم پیکسلش کنم؟ یکی "امید" می خواهد... با همان رنگ... "بفرمایید... امید!"، یکی پیچیدگی اش بیشتر است می گوید می شود امید را برایم سیاه مشق کنی؟ با سبز و قهوه ای...
- باشد! همه اینها را برایتان می نویسم... به روی چشم!
یکی که عینکی است به ما که می رسد می رود توی فکر... کاغذی تقاضا می کند... بداهه دارد جمله ای می نویسد. هی می نویسد، خط می زند و دوباره می نویسدد .وستم می پرسد "فلسفه خوانده اید؟" گویا جمله حاکی از این است... می گوید "نه جامعه شناسی". تحویل من می دهند که بنویس... جمله اش نقدی بر مارکس است. به نظرم کاملا بی معنی است. اما چه اهمیتی دارد... مهم این است که فکر می کند... دغدغه دارد...
یکی می گوید "باید برم یک صفحه از داستایوفسکی که خیلی اندوهناک است برایتان بیاورم که کتابتش کنید"... لبخند می زنم.
یکی می آید دو جمله می دهد دستم بنویسم که برای استادش ببرد. در واقع می خواهد استادش را نصیحت کند.
یک خانم جوان محترم صفحات آلبوم کارها را بارها ورق می زند... دنبال چیزی می گردد انگار.... بعد در گوش همسرش چیزی می گوید... آخر سر روی کاغذ می نویسد:
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس می کشم
- آه خدا!
این را باید زیباتر نوشت انگار. الهی همیشه خوشبخت باشید خانوم و آقای مهربان خوب!
ممنون که ما را امین خودتان می دانید و رازهایتان را برایمان می گویید.
مانده ام، من اگر بخواهم یک جمله بدهم به خودم که برایم بنویسد چه خواهم داد؟

ممنون از طیبه به خاطر عکس.
هو الطیف
بچه ها همه ی کارهارو انجام دادن
درست و خوب و مرتب
دیگه کار زیادی نمونده
تابلوهای بسیار زیبا
خط های فوق العاده
پاسپارتوهای خوشرنگ
کاغذای ابرو بادی بی نظیر
کارت تبریکای رنگی رنگی عید
و من فقط نتیجه کارهاشونو با حسرت نگاه کردم ...
حتما چقد مراسم پاسپارتو کنون بهشون خوش گذشته!
یه انبار کار، که توی شوخی و خنده و داد و فریاد و شلوغ بازی، از صبح تا شب به تدریج سر و سامون می گیره،
و کتف و کولهایی که از اونهمه اندازه گیری و برش زدن کاغذها و مقواها آخر شب لهِ له هستند
و دلهای آسوده و شاد
همه این اتفاقها توی این دوره جشنواره بدون من افتاد
منم دلم می خواست کلی خط برای جشنواره بنویسم
کلی کارت تبریکای خلاقانه درست کنم
ولی نشد دیگه
حالا مونده 2 روز نمایشگاه
چیدن غرفه
تبلیغات
کشیدن ماهرانه و گاه موزیانه مردم برای دیدن آثار هنری
تلاش برای اینکه هرچه بیشتر کارها فروش بره
توضیح در مورد آثار
و اینکه صد در صد عواید غرفه برای بچه ها خرج میشه
تبیین مقوله بنیادین "همت عالی" به هر زبان ممکن که توجه مخاطب رو به خودش جلب کنه
دیدن مشتری های سابق
پیدا کردن دوستهای جدید
عمیق شدن دوستی های قدیمی
تجربه لحظه های بی تکرار
پذیرش سفارش که تو بیا هر چه دل تنگت می خواهد بگو..... من برایت می نویسم.....
بزن به دیوار اتاقت یا به دیوار دلت
هر آنچه بر این جشنواره گذشته و می گذرد
پشتش ایمان است
ایمان به لبخند خدا به خاطر لبخندِ کودکی از این سرزمین که شاید این شب عیدی، توی این روزهای سخت، بتواند کمی شادی کند... کودکی کند...
...
همه اینها رو دوره های قبل واقعا احساس کردم
و حالا غمگین می شم که نشده کاری بکنم
دلم که آنجاست، پس یه جوری خودمو به آخر بازی می رسونم.

من و دوستانم در غرفه خوشنویسی در خدمت شما میهمانان عزیز هستیم. همین پنجشنبه،جمعه
هو الطیف
علی! تو پنج ماه پیش مثل همچین روزی به دنیا اومدی. ولی کی فکرشو می کرد اونی که تو دل مامانش جاخوش کرده بود و روز به روز هم قلمبه تر می شد، تو باشی... می دونی علی! آدم اون موقع فقط منتظره، اصلا نمی تونه چیزی رو تصور کنه... تو فقط یه شادی مبهم بودی... با چنتا اسباب بازی و کلی خرت و پرت که توی هنوز از راه نرسیده بهشون معنی داده بودی، ولی آدم کمتر جرأت میکرد واقعا تصور کنه که تو کی هستی، چی هستی، چی قراره بشی... راستشو بخوای قضیه بیشتر ترسناک بود. آره خاله! من خیلی دلم شور می زد. فقط دعا می کردم.
اینکه به دنیا اومدی یه اتفاق بزرگ بود، یه اتفاق بی نظیر، که هنوزم وقتی فکرشو می کنم برام عجیبه! کم کم همه چیز پر از امید شد. آخه تویی که تاحالا نبودی، اومده بودی، فکرشو بکن چقد این حادثه می تونه مهم باشه!
تو شبیه هیشکی نیستی علی! وقتی زل میزنی توی چشمهای آدم و ثابت می کنی که همه چیو میفهمی، باورم میشه که تو فقط شبیه خودتی. تو شکل هیشکی نیستی وقتی می خندی، صداهای عجیب در میاری، وقتی چشات برق می زنه، وقتی به زبون عجیبی شرو می کنی به حرف زدن، وقتی آروم خوابیدی... علی تو یه دونه ای، خود ِخودتی، و این مهمترین معجزه ایه که توی هر تولدی اتفاق می افته. تو یه حقیقت بزرگی، چون با همه کوچولوگیت اثر داری پسر جون! اثرای بزرگ، و خوب، این تازه اول راهه.
خدا پشت و پناهت خاله!
خیلی عزیزی!
هو الطیف
فرق ظریفی است میان آنکه
تو خودت را در او ببینی
و آنکه
او را در خودت ببینی
فرقی شبیه
فرق
شرق و غرب
هو الطیف
دفتر استاد یک خانه قدیمی است، شبیه خانه پدربزرگ .جلسه هایمان با استاد همیشه حوالی ظهر تشکیل می شود. استاد همیشه آخر جلسه می گوید نهار را پیش ما بمانید. می مانید؟
یک قسمت از میز کنفرانس را سفره می اندازند. بشقابها، قاشقها، پیش دستی های سبزی خوردن و تربچه های قرمز نقلی.... بوی برنج....
استاد می گوید، اینکه عرض می کنم محض تعارف نیست.
من همیشه تشکر می کنم و خداحافظی.
استاد می پذیرد و خداحافظی.
با لبخند خانوم منشی و خانوم آشپز بدرقه می شوم، آدمهایی که با اینکه مدت زیادی نیست میشناسمشان و هیچ وقت حرفی جز سلام و خداحافظی با هم نداشته ایم، عجیب دوستند.
میخواهم پیششان بمانم. دور آن سفره. نهار بخورم، با استادِ مهربان، خانوم منشی مهربان و خانوم آشپز مهربان... و استاد احتمالاً حرفهای بیخودی بزند... و الکی بخندد... من هم واقعی بخندم... و غذا گوشت بشود به تنم.
نان و نمک ... میدانید چه می گویم که....
این بار هم خداحافظی.
و مقاومتی که معلوم نیست برای چیست.
هو الطیف
واقعاً چه کاری از دست آدم بر می آید جز اینکه خودش را در اسرع وقت برساند انقلاب؟
کتاب فروشی حکمت
بگردد دنبال مجموعه کتابهای فیلسوف مربوط، که احتمالا یک جایی، حدود یک طبقه از کتابخانه کتابفروشی را اشغال کرده اند
بالاترین طبقه هستند، که حدوداً یک متری بلند تر از قد من است.
دنبال چهار پایه می گردم ...
نیست...
- کتابهایش را گذاشته اید آن طبقه بالا که دست کسی بهشان نرسد؟ کار خوبی کردید، خدا خیرتان بدهد...
کتابفروش گیج نگاهم می کند.
خودش کتابها را برایم می آورد پایین، میریزد توی کیسه و می دهد دستم.
کتابها بیش از اندازه سنگین هستند.
خدایا کمکم کن!
هو الطیف
این روزها شده ام شبیه سال دوم کارشناسی. وقتی تازه فهمیدم پرتاب شده ام وسط رشته ای که چیزی ازش نمی دانستم و اینهمه آدمهای غریبه ای که حرفشان را نمی فهمیدم. بعد کم کم همه چیز درست شد؛ هر فیلسوفی جایش را توی زندگی ام، ذهن و دلم یافت، حرفهایش را شنیدم، خندیدم، گریه کردم و زندگی به شکل مسالمت آمیزی پیش رفت. کلاسهای فلسفه اگر کلاس فلسفه باشند سخت هستند، ولی یاد می دهند به آدم و اتفاق غالبشات حیرت است. اما بعضی از این کلاسها آدم را خرد می کنند، می شکنند، زیر بار وجود خم می کنند. یک جور که نتوانی نفس بکشی... من که نمی خواهم بلایی سر خودم بیاورم، اصلا!... ولی می خواهم بگویم اگر کسی هم این کار را کرد نگویید جوگیر است. جو مال همان سال اول و دوم است، که خدا زودتر از سر هر بچه بی گناه فلسفه خوانی بگذراند. بعد آدم آبدیده می شود، مقاومتش می رود بالا، سفت می شود، دلش گنده می شود که فیلسوف راحت حرفهایش را بزند. اما همینجا هم بعده هشت سال که فلسفه خواندی ممکن است کسی بیاید و حرفی بزند که ...
تازه هر چه بیشتر می گذرد احتمال این اتفاقها هم بیشتر می شود، چون تو دیگر این زبان را بلدی و حالا حرفهایی را می فهمی که هشت سال پیش برایت بی معنا بود. اینها را گفتم که اگر دیدید کسی از کلاسی بیرون آمد و دیگر کمتر خندید و کمتر حرف زد شروع نکنید به نصیحت کردنش، فقط بغلش کنید، ولی چیزی نپرسید .... شاید بعد از گذشت هفته ها خودش فکری به حال خودش بکند ... یا شاید کم کم یک خوشحالی غمگینی درش پیدا شود که چه خوب، من توانستم زیر این بار هم دوام بیاورم.
و تلخ بخندد.
هوالطیف
هر بار که می روم سر وقت کتاب، بدون اینکه حواسم باشد، به این صفحه که میرسم می ایستم...
دو سه باری حرف هایی را که میانشان رد و بدل می شود می خوانم...
به خصوص آن دو جمله آخر را، بارها... بارها...
و کتاب را می بندم
اینطور می شود که همیشه
صفحه های بعدی کتاب نخوانده می ماند،
قصه ادامه دارد... داشته باشد!
قصه من اینجا تمام شده است...
*
این صفحه هم مثل تمام صفحه های دیگر، سیاهی هایی است که در سفیدی بزرگ خزیده اند.
اما سیاهی های این صفحه شبیه من نیست؟
خیلی شبیه من نیست؟
هوالطیف
باید به گلدانت آب بدهی
نمیشود که سالی... ماهی... بیایی یک سری بهش بزنی و...
باید آبش بدهی
گلدانت دلش میخواهد بزرگ شود
انقدر بزرگ که از قلبت بزند بیرون
آخر خیلی هم گلدان نیست
فقط اینطور نشان می دهد

هو الطیف
« و اَصطَنَعتُکَ لنفسی » *
تصور کن خدا تو را برای خودش ساخته باشد... برای خود ِخودش.
و گاهی این را پنهانی در گوشت بگوید... که بدانی...
______________
* سوره طه. آیه 41