تبليغاتX
بی عمر زندگان

بی عمر زندگان

هوالطیف

 

قالب های ذهنی ام دارند شکل می گیرند... این سال ها... بی اینکه اجازه ای از من بگیرند.

خودم و جهان دست اندرکار ساختنشان هستیم... بی خبر.

و سال ها که بگذرد دیگر به سادگی از جایشان تکان نخواهند خورد.  

.

.

.

 «به سادگی» در جمله بالا واژه غمگینی است...

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 1:50 توسط سوفیا| |

هو الطیف

قاب عکس کوچکی در خانه ماست که تا آنجایی که من یادم می آید همیشه بوده است. روی بالاترین طبقه کتابخانه فلزی، پشت شیشه های ریل دار جا خوش کرده است. آنقدر بوده است که آدم یادش برود هست و نبیندش. چیزی مثل پیش زمینه خانه، مثل رنگ دیوارها. حتی خانه هم که عوض شود فرقی نمی کند، باز در پیش زمینه خانه جدید جا می افتد.

دیروز بعد از اینهمه سال دوباره دیدمش. چرا، نمی دانم. این قاب عکس یک جمله ساده خوشنویسی شده است. اما مثل آن جمله هایی که پدر ها وقت رفتن پسرانشان پی سرنوشت وقتی به شانه شان می زنند می گویند. مثل یک اصل می ماند.

خدا را فراموش مکن.

همین... انگار می گوید هر کاری دلت می خواهد بکنی بکن، فقط خدا را فراموش نکن.

این همه احوال و روزگاری که بر من و ساکنان این خانه گذشته است و از این پس می گذرد هیچ تغییری در این جمله نخواهد داد. و در هر شرایطی دقیقا همان جمله ایست که پدرت باید وقت رفتن در گوشت بخواند.

بعضی قاب عکس ها اصلا وظیفه دارند که دیده نشوند. فقط باید در متن زندگی باشند، تا وقتش بشود...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 9:41 توسط سوفیا| |


هوالطیف


ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب.

ما دو مسافر بودیم، من از مشرق مقدس می آمدم و او از مغرب سرد.

او بار شراب داشت، و من، به جستجوی شراب آمده بودم.

او شراب فروش بود و من مشتری مسلم متاع او بودم.

و هر دو به یک شهر می رفتیم

و هر دو به یک مهمانسرای.

به راستی که ما برای هم بودیم

و برای هم آمده بودیم.

 

شبانگاه، چون خستگی راه دراز، با خفتن نیمروز تمام شد

هر دو به چایخانه رفتیم

و در مقابل هم نشستیم.

به هم نگریستیم

و دانستیم هر دو بیگانه ای در آن شهریم

و ناآشنای با همه کس.

او را خواندم که با من چای بنوشد

و از شهر و دیار خویش با من سخن بگوید.

نشستیم و چای نوشیدیم

و او قصه ها گفت و از من قصه ها شنید.

و چون بازار سخن گرم شد، پرسیدم: به چه کار آمده یی و چرا به دیاری غریب سفر کرده یی؟

و او، شاید شرمگیم از شراب فروش بودن خویش گفت که هفت بار پوست روباه با خود آورده است.

ومن، شاید شرمگین از مشتری شراب بودن در برابر او، که متاعی گرانبها با خود آورده بود، گفتم: فیروزه ی مشرقی به بازار آورده ام.

و باز گفتیم و باز شنیدیم.

تا پاسی از آن تیره شب گذشت.

و من، دلتنگ از نیرنگ، به بستر خویش رفتم و خواب به دیدگانم نیامد تا به گاهٍ سحر.

 

روز دیگر من سراسر شهر را گشتم

و از هزار کس شراب خواستم

و دانستم که در آن دیار هیچکس شراب نمی فروشد و هیچ کس مشتری شراب نیست.

به هنگام شب، خسته بازگشتم و در چایخانه نشستم.

سر در میان دو دست گرفتم

و گریستم.

بیگانه ی مغربی باز آمد، دلگیر و سر به زیر

و در دیدگان هم حدیث باز رفته را باز خواندیم

چای خوردیم و هیچ نگفتیم

و خویشتن خویش را

در حجاب تیره ی تزویر پنهان کردیم.

 

*

ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب

ما دو مسافر بودیم که گفتنی های خویش نگفتیم.

و اندوهی گران به بار آوردیم.

من به مشرق مقدس بازگشتم

و او، شاید با بار شراب خود سرگردان شهرهای غریب شد.

به راستی که ما برای هم آمده بودیم.

و ندانستیم.



* داستان نخست از مجموعه "آرش در قلمرو تردید" نوشته نادر ابراهیمی


نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 20:38 توسط سوفیا| |

هوالطیف

کاش تمام سفرهای عمر، آنها که به قدم می پیماییم یا آنها که به دل، عاقبت به زیر قبه تو ختم می شد! ای حضرت شرف!

دیگر چه باک از دوری و دیری...



نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 0:23 توسط سوفیا| |

هوالطیف

 

چیزهای ساده ای که این روزها دوستشان دارم:

 

قلم هایم را؛

به خاطر تمام چیز های خوبی که هنوز ننوشته اند.

 

شب های گرم تابستانی را؛

به خاطر پنجره های تا نهایت باز، که مهتاب را از میان تاریکی بی پرده توی اتاق می پاشند،

به خاطر صدای جیرجیرک های شاد که تا صبح بیخوابند،

به خاطر قصه های طول و دراز که تا سحر می کشند، و

به خاطر عطر محبوبه شب، عطر کودکی.

 

سبزی خوردن های نورسیده توی ایوان را؛

به خاطر مترسکی که قرار است سر چوب کنیم و فرو کنیم توی خاک. شاید پرنده ها دست از سر همین دو دانه ریحان معصوممان بردارند.

 

آفتاب را؛

به خاطر گرما... روشنی 

به خاطر سبزی خوردن ها، و

به خاطر اینکه من یک تابستانی اصیلم.

 

دوستانم را؛

به خاطر همه چیز...

 

دوست داشتن را؛

      به خاطر سرزمین های تازه ای که فتح می کند.

 

و تو را؛

بی دلیل.



نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 0:53 توسط سوفیا| |

هو الطیف

شاتوت ها را که می بینم روی هم کپه شده اند، یاد آن درخت پدرت می افتم.

 

دلخور شدی؟ آن همه شادی آن روز را یادت رفت؟... من آن بالا شاتوت می چیدم و تو زیر درخت با سطل سفیدت این طرف و آن طرف می دویدی تا شاتوت جان هایی را که برایت می فرستادم شکار کنی... گرچه بیشترشان نصیب سطل نمی شد و خودت زودتر ترتیبشان را می دادی... یادت هست چقدر خندیدیم؟ من با آن رده های سرخ روی دستانم ادای قاتل ها را در می آوردم و تو مثل کاراگاه های حرفه ای دائم مرا قصاص می کردی... فقط وقتی دست شاتوتی ام را روی گونه هایم مالیدم، دلت از من گرفت. فکر کردی تو را با آن گونه های همیشه گلی ات دست انداخته ام؟... دلت گرفت و مرا از درخت پدرت بیرون کردی... دست بردار! این چه فکری بود؟ من که همیشه دوستت داشتم! تو، چه با آن گونه های سرخ آن روز ها، چه با این صورت آفتاب سوخته همیشه برای من زیبا ترین بوده ای!

من فقط دلم شاتوت می خواست و اینکه شبیه تو باشم...

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 7:54 توسط سوفیا| |

Design By : Night Melody